تبلیغات
نغمه ای از زندگی - صدای پای آب ((سهراب سپهری))
شاد زندگی کن!
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

نوشته های پیشین

پیوندها

پیوندهای روزانه

صفحات جانبی

نویسندگان

ابر برچسبها

نظرسنجی

آمار وبلاگ

لوگوی دوستان
فروش نهال پسته
پزشکان بدون مرز

کد لوگوی وبلاگ
شما میتوانید از لوگوهای من که درقسمت صفحات جانبی _ لوگوهای وبلاگ در بالا وجود دارد نیز استفاده کنید و یا از لینک زیر استفاده کنید
Admin Logo


نظرات : ( )

(صدای پای آب)

اهل كاشانم 
 روزگارم بد نیست
تكه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی   "نشانه تواضع شاعر"
مادری دارم بهتراز برگ درخت  "همان گونه که برای زنده ماندن درخت برگ لازم است برای زنده ماندن من مادرم لازم است ((مادرش را از این نظر به برگ تشبیه کرده است))"
 دوستانی بهتر از آب روان  "دوستانم مانند آب پاک و با صفا هستند"
 و خدایی كه دراین نزدیكی است 
لای این شب بوها پای آن كاج بلند "خدای در این ها که اطراف من هستند دیده میشوند"
روی آگاهی آب روی قانون گیاه

ادامه در ادامه مطلب

(صدای پای آب)

اهل كاشانم 
 روزگارم بد نیست
تكه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی   "نشانه تواضع شاعر"
مادری دارم بهتراز برگ درخت  "همان گونه که برای زنده ماندن درخت برگ لازم است برای زنده ماندن من مادرم لازم است ((مادرش را از این نظر به برگ تشبیه کرده است))"
 دوستانی بهتر از آب روان  "دوستانم مانند آب پاک و با صفا هستند"
 و خدایی كه دراین نزدیكی است 
لای این شب بوها پای آن كاج بلند "خدای در این ها که اطراف من هستند دیده میشوند"
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم
قبله ام یك گل سرخ  "گل سرخ((همه آزیبا یی ها جهان)) مثل قبله نشانه خداست  و من میتوانم رو به آن نماز بخوانم"
جانمازم چشمه مهرم نور "چشمه، نماد پاکی و جوشش ولطافت و روشنی است و نور نمادی از پرتو ایزدی"
 دشت سجاده من  "همه زمین میتواند سجاده من باشد"
 من وضو با تپش پنجره ها می گیرم   "همان طور که با باز شدن پنجره نور از بیرون به داخل اتاق وارد میشود با وضو نور و روشنی عشق خدا وارد قلب من میشود و من با آن نور وضو میگیرم"
 در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف  "نماز من همچون ماه لطیف و سرشار از روشنی و زیبایی است" 
سنگ از پشت نمازم پیداست 
"مثل آب زلال ی که جریان دارد و آن قدر پاک است که سنگ هم از درون آن پیداست نماز من آن قدر پاک و با خاوص است که سنگ از پشت آن دیده میشود"

 همه ذرات نمازم متبلور شده است "نماز من سرشار از لطافت است"
 من نمازم را وقتی می خوانم
كه اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو " صدای باد بین درختان البته آیه ای هم در این مورد و جود دارد"((دو مصراع زیر هم بر همین منوال اند))
 من نمازم را پی تكبیره الاحرام علف می خوانم
پی قد قامت موج
 كعبه ام بر لب آب
 كعبه ام زیر اقاقی هاست
 كعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر
حجرالاسود من روشنی باغچه است
 اهل كاشانم
 پیشه ام نقاشی است  "شغلم نقاشی است"
 گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما  "آرزوی های تحقق نیافته شاعر"

تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است
 دل تنهایی تان تازه شود 
"کنایه از شدت بخشیدن به غم و تنهایی معادل نمک بر زخم پاشیدن"
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آیینه بود
 باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود
گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید
شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت
فكر بازی می كرد
زندگی چیزی بود مثل یك بارش عید یك چنار پر سار
زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسك بود
 یك بغل آزادی بود
 چیزها دیدم در روی زمین
 كودكی دیدم ماه را بو می كرد
 قفسی بی در دیدم كه در آن روشنی پرپر می زد
 نردبانی كه از آن عشق می رفت به بام ملكوت
 من زنی را دیدم نور در هاون می كوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود كاسه داغ محبت بود
 من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چكاوك می خواست
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من كتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
 كاغذی دیدم از جنس بهار
 من قطاری دیدم روشنایی می برد
 من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم كه سیاست می برد و چه خالی می رفت
 من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
 و هواپیمایی كه در آن اوج هزاران پایی
 خاك از شیشه آن پیدا بود
كاكل پوپك
 خال های پر پروانه
عكس غوكی در حوض
و عبور مگس از كوچه تنهایی
خواهش روشن یك گنجشك وقتی از روی چناری به زمین می آید
در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست
 پسری سنگ به دیوار دبستان میزد
كودكی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می كرد
و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد
عشق پیدا بود موج پیدا بود
برف پیدابود دوستی پیدا بود
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاك
ریزش تاك جوان ازدیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت كلام
جنگ یك روزنه با خواهش نور
جنگ تنهایی بایك آواز
جنگ خونین انار و دندان
جنگ پیشانی با سردی مهر
حمله كاشی مسجد به سجود
حمله باد به معراج حباب صابون
فتح یك قرن به دست یك شعر
فتح یك كوچه به دست دو سلام
قتل یك قصه سر كوچه خواب
قتل یك غصه به دستور سرود
قتل یك شاعر افسرده به دست گل یخ
همه ی روی زمین پیدا بود
نظم در كوچه یونان می رفت
جغد در باغ معلق می خواند
روی دریاچه آرام نگین قایقی گل می برد
در بنارس سر هر كوچه چراغی ابدی روشن بود
اهل كاشانم اما
شهر من كاشان نیست
شهر من گم شده است
 من با تاب من با تب
 خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من دراین خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد
و صدای سرفه روشنی از پشت درخت
 عطسه آب از هر رخنه ی سنگ
 چك چك چلچله از سقف بهار
 و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی
و صدای پاك ‚ پوست انداختن مبهم عشق
 متراكم شدن ذوق پریدن در بال
و ترك خوردن خودداری روح
 من صدای قدم خواهش را می شونم
شیهه پاك حقیقت از دور
 من صدای وزش ماده را می شنوم
 و صدای كفش ایمان را در كوچه شوق
 و صدای باران را روی پلك تر عشق
روی موسیقی غمناك بلوغ
روی اواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب
 پاره پاره شدن كاغذ زیبایی
 پر و خالی شدن كاسه غربت از باد
 من به آغاز زمین نزدیكم
نبض گل ها را می گیرم
روح من كم سال است
 روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد
 روح من بیكاراست
قطره های باران را ‚ درز آجرها را می شمارد
روح من گاهی مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
 من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه خود را به كلاغ
 هر كجا برگی هست شور من می شكفد
مثل بال حشره وزن سحر را میدانم
 مثل یك گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
 من نمی خندم اگر بادكنك می تركد
زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه عشق
 زندگی چیزی نیست كه لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
زندگی جذبه دستی است كه می چیند
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه شب پره در تاریكی است
 زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است كه درخواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یك باغچه از شیشه مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشك به فضا
لمس تنهایی ماه
فكر بوییدن گل در كره ای دیگر
زندگی شستن یك بشقاب است
زندگی یافتن سكه دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی مجذور آینه است
 زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما
زندگی هندسه ساده و یكسان نفسهاست
هر كجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره فكر هوا عشق زمین مال من است
 چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟
 من نمی دانم كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است كبوتر زیباست
 و چرا در قفس هیچ كسی كركس نیست
 گل شبدر چه كم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد ‚ واژه باید خود باران باشد
چترها را باید بست
 زیر باران باید رفت
فكر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید برد
عشق را زیر باران باید جست
 زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی كرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر كاشت
 زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی كردن در حوضچه اكنون است
رخت ها را بكنیم
آب در یك قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یك دهكده را وزن كنیم خواب یك آهو را
 گرمی لانه لك لك را ادراك كنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز كنیم
 و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم كه شب چیز بدی است
 و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
 و بیاریم سبد
 ببریم این همه سرخ این همه سبز
صبح ها نان و پنیرك بخوریم
 و بكاریم نهالی سر هر پیچ كلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت
و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید
 و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست
 و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
 و بدانیم اگر كرم نبود زندگی چیزی كم داشت
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت
 و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد
 و بدانیم كه پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریا ها
و نپرسیم كجاییم
و نپرسیم كه فواره اقبال كجاست
 و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است
 پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید
 پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است
پشت سر روی همه فرفره ها خاك نشسته است
 پشت سر خستگی تاریخ است
 پشت سر خاطره ی موج به ساحل صدف سرد سكون می ریزد
لب دریا برویم
 تور در آب بیندازیم
 وبگیریم طراوت را از آب
 ریگی از روی زمین برداریم
 وزن بودن را احساس كنیم
 بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب ماه می آید پایین
می رسد دست به سقف ملكوت
دیده ام سهره بهتر می خواند
 گاه زخمی كه به پا داشته ام
 زیر و بم های زمین را به من آموخته است
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان كبوترنیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید
مرگ در حنجره سرخ - گلو می خواند
مرگ مسوول قشنگی پر شاپرك است
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
 ریه های لذت پر اكسیژن مرگ است
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت
كار مانیست شناسایی راز گل سرخ
كار ما شاید این است
 كه در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم
 دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم
 صبح ها وقتی خورشید در می آید متولد بشویم
 هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراك  ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی
ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
 نام را باز ستانیم از ابر
از چنار از پشه از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم
كار ما شاید این است
كه میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم



نوشته شده توسط :عباس
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391-06:13 ب.ظ

ابزار هدایت به بالای صفحه